بهانه

روزای برزخی
نویسنده : پیمانه - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
 

خیلی وقته که نتونستم بیام اینجا وچیزی بنویسم،دلم تنگ شده بود خیلی اما اونقدر این چند وقته تو خلسه بودم که دستو دلم به هیچ کاری نمی رفت،این روزهای گذشته انگاری تو یه حباب نازک تو هوا معلق بودم،هر لحظه منتظربودم تا این حباب بترکه و من از توش  بیفتم،بعد از مریض شدن مامانم روزای بدی روگذروندم،مدام اضطراب،مدام کابوسای ترسناک،گریه ،دعا....

تا اینکه بلاخره جواب آزمایشش رو گرفتیم و خداروشکردکتر گفت که  بدنش پاک پاک شده .اما از اونجایی  که اتفاقای بد واسه همیشه رو همه ی زندگی آدم اثر می ذارن،کابوسای اون دوران  هنوزم واسه من تموم نشده،یه نگرانی دایمی همش همرامه،به هر چیز شاد وخوشحال کننده ایی که می خوام فکر کنم نا خودآگاه اون روزای تلخ میادجلوی چشمامو هر خوشحالی روکوفتم می کنه.

نمی دونم تا حالا تومطب دکترای آنکولوژی رفتین یا نه؟عذابه ،واقعأ عذابه.وقتی مریضا رو می بینی که با رنگ وروی زرد و بدنای ضعیف تو نوبت نشستن تا دکتر بهشون بگه وضعیتشون چه جوریه و مریضیشون چقدر خوب شده یا چقدر بدترشده، دلت می خواد از غصه بترکه.فقط  اونجا شفا گرفتنای گاه به گاهی مریضا و گریه ی خوشحالیشونو نماز شکر خوندنشونه که به یادت میاره زندگی گاهی وقتا هنوزم می تونه قشنگ باشه ،هنوزم می شه بهش امیدوار بود.

نمی خواستم بعد این همه وقت اینارو بگم اما خواستم دلیل نبودنمو بدونین.سعی میکنم زود به زود بیام اینجا و به وبلاگای همه سر بزنم....


 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : پیمانه - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

دلتنگی...

دلم گرفته ،یه دل تنگی قشنگ درست مثل دلتنگیهای روزای

دانشگاه،نمی دونم چه سری داشته این دانشکده علوم

 اجتماعی و ورودی های ٧٩ ایش،که هنوز بعد از ۴ سال وقتی

بازم میری دانشگاه همون حال وهوا میاد سراغت،همون حس

 شادی،نشاط،جوون بودن...٢٧ سال سن زیادی نیست اما وقتی

یاد روزای دانشگاه می افتم احساس پیری می کنم،احساس

می کنم اون روزا تو وجود هممون یه هیجانی بود،یه

وابستگی،یه دلبستگی نمی دونم یه انگیزه قوی که هممونو تا

اون ور دنیا هم که اراده می کردیم می برد،چه پیاده رویهایی که

 نمی کردیم،یهو چشم باز می کردیم می دیدیم از خود دربند تا

ونک پیاده اومدیم،بارون که می اومد می شدیم موش آب کشیده

 اما کی بود که فرار کنه،تن می دادیم به خنکای بارون و چه

لذتی ازش می بردیم.اما حالا؟!چه مون شده؟چه بلایی سرِ اون

 بچه های شادِ پرانگیزه اومده؟چرا دیگه حتی حال وحوصله ی

یه پیاده روی کوتاه نداریم؟چرا وقتی یه بارون میزنه همه از ترس

خیس شدن دنبال یه سر پناه می گردیم،چرا وقتی بعد از مدتها

 همدیگرو می بینیم حرف زیادی برای گفتن بهم نداریم اونم مایی

که از شدت پر حرفی استادا مدام بهمون تذ کر می دادن و می

خواستن که ساکت باشیم! چی داشتیم که حالا نداریم؟!

وقتی بهش فکر می کنم احساس می کنم پیر شدیم،دور شدیم

از هم،تو روزمرگی غرق شدیم،دچار تکرار وتکرار،بی عشق ،بی عشق

شدیم بچه ها،بی عشق،دوست داشتن و عشق رو تو

همون روزا جا گذاشتیمو  پرواز کردیم غافل از اینکه پریدن بال

 می خواد...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : پیمانه - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
 

اینجا ایران است...

از بخت بد، توام مثل هزارتا آدمِ خنگِ دیگه !!کارت سوختِ ماشینتو گم میکنی،بعد از ۴،۵روز که می خوای دوباره بنزین بزنی می فهمی ای دل غافل از کارت مارت خبری نیست!!حسابی فکر میکنی و به مخِ آکبندت کلی فشار وارد می کنی تا بلاخره یادت می افته که بله ه ه ه ه ه ه ه ه ...کارتِ کذایی رو تو پمپ بنزین جا گذاشتی،دور و بریا کلی بهت دلداری می دن که غصه نخوریا ،دختر فلانیو پسر بهمانی ام کارتاشونو یه زمانی تو پمپ بنزین جا گذاشتنو با چرب کردن سبیل یارو تونستن کارتشونو  بگیرن،اولش کلی حرص می خوری و فحش می دی که ای داد و بیداد ...(درسم درسای قدیم!!)،اما بلاخره راضی می شی و روونه ی پمپ بنزین...

با خیال راحت میری سراغ اون آقای محترم!!! (آخه درستو خوب یاد گرفتی!!!)و قضیه رو همراه با اضافات و شیرینی و این حرفا برای جناب تعریف می کنی،اما افسوس که دوا درمون عمه وخاله افاقه نمی کنه و آقای محترم زل می زنه تو چشمات ومی گه:" نه خانوم اینجا جا نمونده"،از تو اصرار و از اون انکار،اما بی فایده است ،بلاخره دست از پا درازتر می ری تا کارتو بسوزونی.تو پستخونه هم که دیگه نگو،سگ می زنه گربه می رقصه،حدودآ دو ساعت الاف میشی تا بتونی کارتو بسوزونی ،با اینکه حسابی کلافه شدی و خسته اما بازم خودتو کنترل می کنی که به کسی یا جایی تهمت نزنی!!!

مدارکو تحویل می دی ،انگار خدا بخواد کارا داره انجام میشه،به خودت جرات می دی تا از مسوول خیلی خوش اخلاق !!!اونجا بپرسی آخرین بار کی و کجا از کارتت  استفاده شده و اون در کمال ناباوری بهت میگه که تو پمپ بنزینِ...تاریخ... ( درست همون تاریخ کذایی که تو آخرین بار بنزین زدی )همه ی کارت خالی شده!!!دِ،یعنی چی؟آخه چطوری ممکنه همه ی بنزین یه روزه خالی بشه،خیلی فکر می کنی،فکرای مثبت،آخه هنوزم دلت نمی یاد به کسی تهمت بزنی،حتی به اون آقای محترم تو پمپ بنزین !هی فکر میکنی،هی فکر می کنی،هی فکرای مثبت می کنی ،هی با خودت حرف می زنی اما نمی شه ،مثل همیشه واقعیت بازم بهت فشار میاره.بازم بهت یادآوری می کنه که :اینجا ایران است،اینجا ایران است،اینجا مرز پر گوهر است،اینجا مرز دزدی است،اینجا مرز دروغ است،اینجا مرز رشوه وکلاهبرداری است،اینجا...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : پیمانه - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
 
  • مرگ پایان زندگی است

معلوم نیست چقدر حق زندگی داری،معلوم نیست چند سالگی و چطوری قراره بمیری،به سختی جون بدی و همه ی کارای کرده ونکرده ات بیاد جلوی چشمت یا که مثل آدمای بد این روزگار که مد شده راحت می میرن،به راحتی بمیری...

فرقیم نمی کنه،مهم اینه که وقتی مُردی یه تیکه گوشتی،یه چیزه زائد و بعضی وقتا ترسناک که همه می خوان یه جورایی زودتر از شرت خلاص بشن،نه که این وسط کسایی نباشن که تورو دوست نداشته باشن و برات گریه نکنن،نه،بلاخره هر مرده ای یه گریه کن داره اما این گریه چه باشه چه نباشه فرقی نداره،چون دیگه همه چی تموم شده!

بدترین و حقیر ترین قسمت مردن تو مملکت ما غسالخونه است. پاتو اونجا که می ذاری به عمق حقارت آدما پی می بری،چقدر بدبختیم،تو اونجا حتی از یه تیکه فرش یا،یا حتی از یه ماشین مدل بالایی که تو کارواش می شورنش کمتری،فرشو به خاطر خراب نشدنش،ماشینو به خاطر خط نیفتادنش یا حتی ترس از صاحبش آروم می شورن!اما مارو چی؟!

چقدر اون لحظه پست و حقیر میشیم،به هر طرفی که بخوان پرتت می کنن،تو یه جایی که مطمئنمم بدبخت ترین آدما هم از شستن خودشون تو اونجا اکراه دارن می شورنت و تو هیچ اعتراضی هم نمی تونی بکنی چون دیگه وجود نداری،با مرگت همه چیز تموم شده...

حتی مغرور ترین آدما،ونایی که همیشه ارث باباشونو از تو طلبکاربودن با یه آدم بدبخت که همیشه تو سری خور بوده هیچ فرقی ندارن،همه اون لحظه کوچیکیشون یه اندازه است.

شاید این حرفا خیلی تلخ باشن،می دونم.اما واقعیت داره،حقیقت اینه که وقتی این لحظه هارو از نزدیک می بینی و لمس می کنی،می فهمی که چقدر زندگی بی ارزشه،نمی دونم دنیای دیگه ای وجود داره یا نه؟نمی خوامم بهش فکر کنم،فقط اینو می دونم که با مرگ همه چی تموم میشه.غم،قصه،تلاش...زندگی...

پس شاید تنها کاری که میشه کرد غصه نخو ردنه،اگه هممون به ااین فکر کنیم که با غصه و بی غصه آخرو عاقبتمون یکیه ،تحمل سختی ها برامون راحت ترمیشه.

زندگی خیلی بی ارزش تر از اونیه که حتی بشه بهش فکر کرد...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : پیمانه - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
 

اعتراف...

 

سه سال پیش که نوشتن تو وبلاگمو گذاشتم کنار ،فکر می کردم با این

کار می تونم لااقل یه راهی برای فرارازتکرارِخاطراتم،برای فرار از

گذشته هام،برای فراراز...پیدا کنم

گذشت،گذشت،گذشت...سه سالِ تموم گذشت،یه عمر گذشت ،اما من

 هنوزم...

اشتباه کردم،خیلی اشتباه کردم،اعتراف می کنم که بزرگترین اشتباهم

فرارازواقعیت بوده،فرارازخاطراتم .گذشته ِچه بخوایم،چه نخوایم

وجود داره،هرگز،هرگز نمی شه ازش فرار کرد،فقط باید باهاش زندگی

 کرد،باهاش دوباره خاطره سازی کرد و نفسی به نفسهای مونده اضافه...

حالا می فهمم که نباید می ترسیدم،نباید ازمرورِخاطراتم می ترسیدم،نباید  

خاطراتمو پسِ ذهنم مدفون می کردم ،می خوام این قفلِ ترسو بشکنم ،می

خوام با گذشته ها نو بشم،می خوام که باشم،پس تنهام نذارین...

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
comment نظرات ()